Sunday, January 16, 2005

آری/ محکومیم..

سلام. من امشب نوشته ات را دوباره مرور کردم و چقدر دور خواهم شد اگر نام آن را نامه بگذارم. از هر چیز که مرا وارد سیستم متداول انسانها کند دوری می جویم به همین دلیل به متن هایی که برایم فرستاده ای خواهم گفت نوشتار. البته شاید کمی زننده باشد ولی می دانم تو مرا خواهی بخشید.
قصد تعریف ندارم و از کلیشه گریزانم. باید به واقع بگویم نوشتارت بسیار جذاب بود. متاسفم که نوشته ام آنقدر برایت حساس و زیبا نیست. مانند نقاشی که برای سربرگ نامه هایت کشیده بودی: «باز هم شبی از شبهای..» نوشته ات چون باد مرا به اینطرف و آنطرف می برد و امان از اشتیاق و امان از علاقه ی من. من همیشه علاقه مند بوده ام و من همیشه با باد نسبتی بزرگ داشته ام. اگر روزی برایم بنویسی و یا بگویی به تو خواهم گفت آنها را به دقت خواندم و گفته هایت را به دقت گوش دادم. من عاشق اینکارم که به دقت گوش دهم. چیزی که در گوش من نجوا می کند، سکوتی است که بر لبهای من جاری ست و روحی که در قلبم.
راستی از چه می گفتم.. نامه ات را دوباره خواندم ولی امروز حسی که از خواندنشان داشتم بیشتر به جای جواب و تعامل، نوعی سخن گفتن و ایجاد جرقه است. من همیشه مغرورانه زندگی کرده ام. همیشه!ولی یادم نمی آید به کسی فخر فروخته باشم. اگرچه مرا هم باید جزو انساهایی به حساب بیاوری که زندگی بسیار پیش پا افتاده ای دارند ولی قدرت من در همین ست که با این زندگی عادی موقعیتهای تازه ای ایجاد نمایم.
دوست من! دیالوگ آخری که با هم داشتیم مرا یاد عجز و ناتوانی انداخت که انسانها و موقعیتهایشان باعث آنند. من نمی دانم و نمی توانم آن را تفسیر کنم پس محکوم به جدایی و انبساط هستم. متاسفانه خستگی عشق و روح تازه بودن را مدتهاست به بدنم می چشانم و رهایش می کنم و من محکوم به اینکارم! احساس غمگینانه ای از اشتیاق که هراسان مرا به ناهوشی و خیال می برد. من چقدر از این واژه لذت می برم...

Saturday, January 15, 2005

سلام 1

سلام و خداحافظ. اما نه خدا حافظی که به معنی جمله ای برای فاصله های ما قرائت می شود. خدا نگدارت باشد.
اما، از اوضاع و احوال این روز و این زندگی، چیز عجیبی نیست، جدایی که بین من و تو ایجاد خواهد شد. (یا من اینگونه فکر می کنم یا اینگونه شده ام و دچار اینگونه ها گشته ام) نه اشتباه نکن من نه می توانم تو را با تمام موجودیتت و احساساتت به طور کامل بشناسم و نه تو خواهی توانست از دنیایی که برای خودم تنیده ام باخبر شوی. ای کاش تو هم می توانستی دیگران را در دیالوگ دوم و سومی که بینشان رد و بدل می شود شناسایی کنی و ای کاش من هم می توانستم مثل تو فکر کنم. روزی داشتم فیلمی از شاملوی عزیز می دیدم یک شعر هایکو آن هم از زبان او هنوز هم موهای تنم را راست نگه داشته:
«هیچکدام سخنی نگفتند
نه میهمان و
نه میزبان و
نه گلهای داودی»برای من سخن گفتن آنقدر ساده است که نگفتن آن. از کجا باید شروع کرد؟ چه می توان گفت؟ برای من چون رود جریان داشتن و در مقابل اتفاقات گوناگون وا نشان دادن، نتیجه ی عمیقی از دوستی ها ست. گاهی من و گاهی تو به آن فکر نکرده ایم و قبول کن نکرده ایم. من آن رودم و شروعم را به هیچ انگاشته ام و همین ابتدا و بن، من را به نابودی کشانده است. شناسنامه ی من کارهایم، برخوردم و زندگی من است. من غرق اینها هستم و من غرق نورم و احساس. من صدایی را همواره از دور می شنوم که گاهی آن را در ساز محمد رضا لطفی می جویم و گاهی در صدای شجریان و گاهی در صدای لیندیانا لِمِی و یا گیتار پاکو دلوچیا .. اما .. الان شجریان چیز عجیبی خواند: گفتگو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجراها داشتیم

Saturday, January 08, 2005

Thursday, January 06, 2005

هیمشه اینطوری بوده. همیشه دیر قبول کرده ام. تا وقتی برایم باور پذیر شود مدت زیادی طول می کشد و تا داغ شوم مدتی طول می کشد. نمی توانم آنی دریابم که چه اتفاقی افتاده است. ولی حالا داغم . داغ داغ! اما نمی دانم به چه چیز فکر کنم. نمی توانم متمرکز شوم و فکرم را در اختیار عقلم قرار دهم. نیم ساعتی از صحبتهایمان می گذرد و احساس می کنم خیلی حرفها را گفته ام ولی هنوز حرفهای زیادی را نگفته ام. افسوس می خورم ای کاش می توانستم حرفهایم را کامل بگویم.
حالا، احساس می کنم شقیقه ام در حال ترکیدن است. عضلات بازویم شروع به نرم شدن کرده.گاهی نهیب می خورم و گاهی ساکت و گنگ! می ترسم به زبان بیاورم .. باشد تا بعد.. می ترسم به زبان بیاورم.. باشد تا بعد..

Monday, January 03, 2005

سلام! در حالی سلام می کنم که ساعت 10:30 دقیقه شب دارم با تایپ کردن و شمردن سطرهای ذهنم و مرور اتفاقات گذشته اعلام می کنم که تصمیمم را گرفته ام تا دوباره بنویسم. امشب دیگر تصمیمم را گرفته ام تا با دوستانم و مخاطبهایم ارتباط دوباره برقرار کنم. هرچند نمی دانم آیا هنوز برای این نوشته مخاطبی خواهد بود یا خیر..
حدود یکماه پیش بنا به دلایلی که در برخورد با وبلاگم و ظاهرش داشتم تصمیم گرفتم تا قالب و گرافیک آن را تغییر دهم. این تصمیم باعث شد تا خودم دست به کار شوم.. اما کس نخارد پشت من جز ناخن مهندس علیرضا خدابخش و التماس دعای من که: ای مهندس دادگر! داد از غم ناتوانی و ادعای زیاد.. القصه این جریان هم خورد به شلوغی و ترافیک کاری من و علیرضا که محصولش در این مدت پیدا نکردن علیرضا و بر پایی نمایشگاه انفرادیم بود ( می توانید قسمتی از این نمایشگاه را در سایت کارگاه ببینید). تازه تازه داشتم برای طراحی و راه اندازی آن برنامه ریزی می کردم ( الان یک نفر این متن را بخواند می گوید : بابا! بی خیال! اینقدر سرت شلوغه! افه! ) و واقعا سرم را شلوغ کرده بودم که دور از جون شما مادربزرگ عزیز ما را ترک گفت...
... اصلا بی خیال طراحی و ... دوباره سلام!