Thursday, January 06, 2005

هیمشه اینطوری بوده. همیشه دیر قبول کرده ام. تا وقتی برایم باور پذیر شود مدت زیادی طول می کشد و تا داغ شوم مدتی طول می کشد. نمی توانم آنی دریابم که چه اتفاقی افتاده است. ولی حالا داغم . داغ داغ! اما نمی دانم به چه چیز فکر کنم. نمی توانم متمرکز شوم و فکرم را در اختیار عقلم قرار دهم. نیم ساعتی از صحبتهایمان می گذرد و احساس می کنم خیلی حرفها را گفته ام ولی هنوز حرفهای زیادی را نگفته ام. افسوس می خورم ای کاش می توانستم حرفهایم را کامل بگویم.
حالا، احساس می کنم شقیقه ام در حال ترکیدن است. عضلات بازویم شروع به نرم شدن کرده.گاهی نهیب می خورم و گاهی ساکت و گنگ! می ترسم به زبان بیاورم .. باشد تا بعد.. می ترسم به زبان بیاورم.. باشد تا بعد..