سلام! در حالی سلام می کنم که ساعت 10:30 دقیقه شب دارم با تایپ کردن و شمردن سطرهای ذهنم و مرور اتفاقات گذشته اعلام می کنم که تصمیمم را گرفته ام تا دوباره بنویسم. امشب دیگر تصمیمم را گرفته ام تا با دوستانم و مخاطبهایم ارتباط دوباره برقرار کنم. هرچند نمی دانم آیا هنوز برای این نوشته مخاطبی خواهد بود یا خیر..
حدود یکماه پیش بنا به دلایلی که در برخورد با وبلاگم و ظاهرش داشتم تصمیم گرفتم تا قالب و گرافیک آن را تغییر دهم. این تصمیم باعث شد تا خودم دست به کار شوم.. اما کس نخارد پشت من جز ناخن مهندس علیرضا خدابخش و التماس دعای من که: ای مهندس دادگر! داد از غم ناتوانی و ادعای زیاد.. القصه این جریان هم خورد به شلوغی و ترافیک کاری من و علیرضا که محصولش در این مدت پیدا نکردن علیرضا و بر پایی نمایشگاه انفرادیم بود ( می توانید قسمتی از این نمایشگاه را در سایت کارگاه ببینید). تازه تازه داشتم برای طراحی و راه اندازی آن برنامه ریزی می کردم ( الان یک نفر این متن را بخواند می گوید : بابا! بی خیال! اینقدر سرت شلوغه! افه! ) و واقعا سرم را شلوغ کرده بودم که دور از جون شما مادربزرگ عزیز ما را ترک گفت...
... اصلا بی خیال طراحی و ... دوباره سلام!
حدود یکماه پیش بنا به دلایلی که در برخورد با وبلاگم و ظاهرش داشتم تصمیم گرفتم تا قالب و گرافیک آن را تغییر دهم. این تصمیم باعث شد تا خودم دست به کار شوم.. اما کس نخارد پشت من جز ناخن مهندس علیرضا خدابخش و التماس دعای من که: ای مهندس دادگر! داد از غم ناتوانی و ادعای زیاد.. القصه این جریان هم خورد به شلوغی و ترافیک کاری من و علیرضا که محصولش در این مدت پیدا نکردن علیرضا و بر پایی نمایشگاه انفرادیم بود ( می توانید قسمتی از این نمایشگاه را در سایت کارگاه ببینید). تازه تازه داشتم برای طراحی و راه اندازی آن برنامه ریزی می کردم ( الان یک نفر این متن را بخواند می گوید : بابا! بی خیال! اینقدر سرت شلوغه! افه! ) و واقعا سرم را شلوغ کرده بودم که دور از جون شما مادربزرگ عزیز ما را ترک گفت...
... اصلا بی خیال طراحی و ... دوباره سلام!

