آری/ محکومیم..
قصد تعریف ندارم و از کلیشه گریزانم. باید به واقع بگویم نوشتارت بسیار جذاب بود. متاسفم که نوشته ام آنقدر برایت حساس و زیبا نیست. مانند نقاشی که برای سربرگ نامه هایت کشیده بودی: «باز هم شبی از شبهای..» نوشته ات چون باد مرا به اینطرف و آنطرف می برد و امان از اشتیاق و امان از علاقه ی من. من همیشه علاقه مند بوده ام و من همیشه با باد نسبتی بزرگ داشته ام. اگر روزی برایم بنویسی و یا بگویی به تو خواهم گفت آنها را به دقت خواندم و گفته هایت را به دقت گوش دادم. من عاشق اینکارم که به دقت گوش دهم. چیزی که در گوش من نجوا می کند، سکوتی است که بر لبهای من جاری ست و روحی که در قلبم.
راستی از چه می گفتم.. نامه ات را دوباره خواندم ولی امروز حسی که از خواندنشان داشتم بیشتر به جای جواب و تعامل، نوعی سخن گفتن و ایجاد جرقه است. من همیشه مغرورانه زندگی کرده ام. همیشه!ولی یادم نمی آید به کسی فخر فروخته باشم. اگرچه مرا هم باید جزو انساهایی به حساب بیاوری که زندگی بسیار پیش پا افتاده ای دارند ولی قدرت من در همین ست که با این زندگی عادی موقعیتهای تازه ای ایجاد نمایم.
دوست من! دیالوگ آخری که با هم داشتیم مرا یاد عجز و ناتوانی انداخت که انسانها و موقعیتهایشان باعث آنند. من نمی دانم و نمی توانم آن را تفسیر کنم پس محکوم به جدایی و انبساط هستم. متاسفانه خستگی عشق و روح تازه بودن را مدتهاست به بدنم می چشانم و رهایش می کنم و من محکوم به اینکارم! احساس غمگینانه ای از اشتیاق که هراسان مرا به ناهوشی و خیال می برد. من چقدر از این واژه لذت می برم...



